![]() |
![]() |
|
| دلسوخته |
![]() بنشین کنارم تا برایت آغاز کنم
دردی که وجودم را سیاه کرده است
آنچه نامش را عشق گذاشتم
هوسی است زود گذر
شهوتی است بی پایان
آنکه او را معشوق خواندم
صیادی است بی رحم
شکارچی است بی رحم
من در این قصای خانه جهان محکومم
تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
من در این زندان تنهایی اسیرم
![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 16:35 توسط پوریا .ن |
|
![]() ![]() ![]() آرزوی من و آرزوی تو![]() گوشم به حرف مردم و چشمم به روی تو
مردم به سوی من نگران،من به سوی تو
تنها نه روی خوب ما را فریفته است
ای خوبتر ز روی نکوی توخوی تو
عمرم به سر رسید و کسی محرمم نشد
کز کوی من خبر برساند به کوی تو
حقا که غیر تو نبود آرزوی من
باشد که غیر من نبود آرزوی تو
تا کسی نداندم که تو همواره با منی
هر جا روم بهانه کنم جستجوی تو
آشفته تر ز عشق تو سرمد که میکند
گاهی سخن ز روی تو ، گاهی ز موی تو
![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 14:3 توسط پوریا .ن |
|
![]()
دونه دونه اشکام روی گونه هامه غم همه دنیا روی شونه هامه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:21 توسط پوریا .ن |
|
|
"عاشقی جرم قشنگی ست"
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري به همان زل زدن از فاصله دور به هم يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده بر سر روح من افتاده و آوار شده در من انگار کسی در پی انکار من است یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم کسی ورد زبانم شده است آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟ اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟ حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود اینک از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 22:15 توسط پوریا .ن |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 17:54 توسط پوریا .ن |
|
زیباترین واژه بر لبان آدمی واژه "مادر" است. زیباترین خطاب "مادر جان" است. "مادر" واژه ایست سرشار از امید و عشق.
واژه ای شیرین و مهربان که از ژرفای جان بر می آید.
"جبران خلیل جبران"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:53 توسط پوریا .ن |
|
|
مادرهای عزیز و مهربان روزتان مبارک
مادر ... کاشکی می شد بهت بگم؛
چقدر صدات و دوست دارم
لالایی هات و دوست دارم؛
بغض صدات و دوست دارم
مادر ...
مادر ...
مادر ...
![]() کاشکی رو طاقچه ی دلت آینه و شمعدون می شدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون می شدم
کاشکی می شد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:43 توسط پوریا .ن |
|
چگونه فراموشت کنم؟.. تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام! برایم..برایم تمامی اسم ها بیگانه شده اند و همه ی خاطرات مرده اند...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:31 توسط پوریا .ن |
|
|
طلوع کن خورشیدکم
وقت غریب رفتن است
روز را آواره کن
من در شبی بی باورم
تو چشات یه زندگی مخفی شده
تو اونو از من نگیر
...
روزی که مرا نام دادند
روزی که آسمان گرگ و میش گونه بود
و روز در زنجیر نور می رقصید
روزی شوم بود
کودکی که در دستان مست اردیبهشت بیدار شد
و ابر ها برایش باریدند
من از زبانه های نور
بلعیدم
زمین سبز بود و جایگاه من گرم
روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم
انگار
روز تولدم بود
روز شومی بی تکرار
روزی که خورشید نور نداشت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:27 توسط پوریا .ن |
|
|
مي خواهمت ...
چنانكه شب خسته خواب را ، مي جويمت ... چنان كه لب تشنه آب را ، محو توام ... چنانكه ستاره به چشم صبح ، يا شبنم سپيده دمان آفتاب را ... بي تابم ... آنچنانكه درختان براي باد !! يا كودكان خفته به گهواره تاب را ... بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل ... ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را ... حتي اگر نباشي مي آفرينمت !! چونانكه التهاب بيابان سراب را !! اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ، با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را !؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 14:10 توسط پوریا .ن |
|
|
قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم خوش و سرمست بودم و فارغ از همه جور جهان بودم به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم و دایم در سفر بودم که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد و با دست محبت بر دلم در زد نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد و من در خواب چشمانش فرو رفتم در آنجا صد هزار افسانه می دیدم و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم قلب من گواهی داد که او تنهاست که او هم چون تو تنهاست از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم و از سر کوی تو برگشتشم تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن برو به شاهروی دیگری خو کن ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان را دوست می دارد و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم به سوی دشت ما برگرد برایت باز می خوانم سرود آشنایی را و از دل می برم افسانه ی تلخ جدایی را ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:55 توسط پوریا .ن |
|
همه شب با دلم کسی می گفت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:47 توسط پوریا .ن |
|
|
دوستش دارم،نمی دانی...
![]() روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
مشت بر دیوارها می کوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نيمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های و هو میکرد
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه مینالید
دوستش دارم ،نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رؤیاها
زورق اندیشه ام،آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سر سخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
می کُشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم
![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:52 توسط پوریا .ن |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 2:35 توسط پوریا .ن |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:43 توسط پوریا .ن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پوریا هستم25 ساله از اصفهان امیدوارم اوقات خوشی رو در وبلاگ من سپری کنید
با خط زرين نوشتم(( ورود ممنوع)) ولی عشق آمد و گفت ((بی سوادم)) با خط زرين نوشتم ((ورود ممنوع)) ولی عشق خنده کنان آمد و گفت:((برگه ی عبور دارم)) با خط خوانا نوشتم ((ورود متفرقه ممنوع)) ولی عشق ناله کنان آمد و گفت: (( چه کنم دوست دارم)) |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
کامیاب تنها سلطان قلب تنهای مرامه عشقه کامیاب تنها اشکهای عاشقان مریم خوشگله عشق بی پروا رویا پوریا و ارزو |
|
RSS
|